الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

93

الغدير ( فارسى )

چيدن است . - جهانى را با نعمت و احسان فروگرفتى ، كمترين بهره‌اى كه نصيب مردم شد ، دولت و بىنيازى است . - حساس‌ترين شعرا در برابرت زبان بسته‌اند و شاكرترين آنان از سپاس نعمتت عاجز و خسته . - اى سرورى كه جود و نوالش ، دولت و مكنت به ارمغان مىآورد و به پاى دور و نزديك مىريزد . - همگان را از زائر و مجاور ، خلعت بخشودى ، آن هم خلعتى كه در پندار نگنجد . - حاشيه‌نشينان اين‌بارگاه در لباس خز مىخرامند و جلوه مىفروشند ، جز من . - البته ، آن را كه بر عهد خود پايدار است و همواره نيكى كند ، حاجت يادآورى نيست . صاحب فرمود : در داستانهاى معن زائده خواندم كه مردى به دو گفت : اى امير مركبى عطايم كن و او فرمود تا يك ناقه ، يك سمند ، يك قاطر ، يك الاغ ، يك كنيز به دو عطا كردند ، و اضافه كرد : اگر من دانستم خداوند بلندپايه مركوبى جز اينها آفريده ، عطايت مىكردم . اينك من كه صاحبم ، فرمايم كه از جامهء خز ، يك جبه ، يك پيراهن ، يك جليقه ، يك شلوار ، يك عمامه ، يك دستمال ، يك طاقه ازار ( كمرپوش ) ، يك ردا ( بالاپوش ) يك جوراب بر تو خلعت كنند ، و اگر دانستم جز اينها لباس ديگرى از خز ساخته شود ، عطايت مىكردم . بعد فرمود تا به خزانه اندر شد و تمام اين خلعتها را بر او ريختند . هرچه توانست پوشيد ، و آنچه نتوانست به غلامش تحويل شد . 6 - ابو حفص وراق اصفهانى ، در رقعه‌اى به صاحب نگاشت : خداوند سايهء سرورمان را مستدام بدارد ، اگر نه اين بود كه يادآورى مايهء سودبخشى و افراختن شمشير بعد از جنبش آن در نيام ، سهل و هموارتر است ، نه يادآورى مىكردم و نه اين شمشير برنده را تكان مىدادم ، ولى حاجتمندى كه كاردش به استخوان رسيده ، به روا گشتن حاجت شتاب و در برابر بخشندهء بىدريغ هم ، دست طلب و الحاح دراز دارد .